تبليغاتX
خاطرات

خاطرات

خدایا...یاریم کن تا آنچه را که دانسته یا ندانسته می شکنم دل نباشد

با تمام وجود «دوستت دارم» 

 

قلبی که تنها برای تو می تپد، تو هستی و به من نفس میدهی ، تو هستی و من جان میدهی ، نمیدانم میدانی وقتی آمدی چه حالی شدم ، همان لحظه که تو را دیدم از این رو به آن رو شدم ، از تنهایی رها شدم ، وابسته به چشمهای زیبایت شدم نمیدانستم چه کسی بودم ، تا کجا آمده بودم ، اما اینک میدانم مجنونی بیش نیستم ، مجنونی که عاشق قلب بی ریای تو شده است ، مجنونی که غرق در دل دریای بیکران قلب مهربان تو شده است
این احساسات تنها احساسیست که در قلب من هست و تنها برای تو هست
میدانم درک میکنی احساسات مرا ای تو که هم احساس با منی
جز قلبم که عاشقت هست چیزی ندارم که به تو تقدیم کنم ، این قلب هم مال تو است ، همین را هم فدایت میکنم
اگر با تو آغاز کردم به خاطر تو دل مهربان تو بود، به خاطر وفاداری و قلب بی ریای تو بود ، به خاطر این بود که مثل تو هیچ دل باوفایی نیست ، مثل تو کسی نیست که یک دل تنها را درک کند و همیشه وفادار بماند
تا تو را دیدم دیگر هیچکس جز تو را ندیدم ، از آن لحظه دلم زیر و رو شد ، در مستی چشمهای تو حالم خراب شد ، در کوچه پس کوچه های  سرزمین عشق با همان حال خرابم ، با همان قلب عاشق و همان چشمهای تارم که خیس شده بود از اشکهایم به در و دیوار میخوردم و فریاد میزدم من عاشقم ، عاشق فرشته ی نازم
تنها نگذار مرا که ای تو که دیوانه کردی قلبم را ، تنها نگذار مرا ای تو که دگرگون کردی حال مرا ، تنها نگذار مرا ای تو که اسیر خودت کردی ای دل تنهای مرا
اینک اگر دلم شاد است و تنها اشکهای شوق در چشمانم حلقه است به این خاطر است که هیچگاه حتی به بی تو بودن فکر نمیکنم! حتی یک لحظه فکر نبودنت به آتش میکشد دنیای مرا ، این آخرین راه است ، آزاد نکن از زندان قلبت مرا
بگذار اسیرت بمانم ، بگذار من دیوانه همچنان دیوانه ات بمانم
بی خیال تا دلت میخواهد از من دیوانه بخند ، تا دلت میخواهد با دلم بازی کن ، تنها باش در قلبم ، تنها باش در کنارم ، تا بدانم هستی و آرام باشم ، تا بدانم مال منی و همیشه خوشحال باشم !
اینک قلبم تند تند میتپد ، دلم برایت تنگ شده ، اشک از چشمانم میریزد ، کاش بودی میدیدی حقیقت است ، با تو بودن غنیمت است ، بگذار بگیرم دستهای گرمت را ، به خدا خیلی دوستت دارم ، تمام حرفهایم از روی صداقت است
باور ندارم با تو هستم ، باور ندارم تو را ندارم ، کاری کن که باور کنم به آرزویم رسیده ام ، کاری کن که باور کنم همیشه تو را خواهم داشت و همیشه در کنارم خواهی ماند.عزیزم آرامش را به من هدیه بده!
آرامش من تویی ، آرامش من همیشه با تو بودن است ، روز مرگ من روز بی تو بودن است
هستم تا هستی ، هستم تا در کنارم هستی ، هستم تا لحظه ای که در قلبت باشم ، محال است بی تو حتی یک لحظه نیز زنده باشم !
این بود احساساتی که در قلب من بود ، تمام این کلمات عاشقانه به عشق این بود که تو در قلبمی و قلبم با هر تپش به تو میگوید که دوستت دارد
فریاد میزند دوستت دارد ، باز هم میگوید دوستت دارد
تا بشنود از سوی تو این کلمه را ، تو هم بگو دوستم داری تا بشکنم باز هم این سکوت عاشقانه را ، تا غوغا شود درون قلبم عاشقم ، تا آرام شوم باز هم با شنیدن این کلام عاشقانه ات ….

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت22:34توسط مجتبی | |

خیلی سخته..

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

 

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

 

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

 

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

 

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

 

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

 

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

+نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت12:32توسط مجتبی | |

به یادت

بی وفا جای تو هنوز در قلبم است !

کجایی که ببینی دلم در انتظار دیدن تو است ؟

بی وفا قلبم تا ابد برای تو است ، عشقم تا آخرش به نام تو است !

کجایی که ببینی دلم برای تو پر پر میزند!

کجا رفتی ؟ هنوز در حال سوختنم ، کجایی که ببینی میخواهم برای تو بمیرم !

راستی معنای وفا را یاد گرفتی یا هنوز مثل گذشته میخواهی قلبم را بشکنی!

حالا که آمدی با ما مهربان باش ، به من آرامش بده ، با ما وفادار باش !

آن لحظه که آمدی انتظار این را نداشتی که ببینی هنوز به پای تو نشسته ام ، هنوز با

خاطرات تو زندگی میکنم ، هنوز دلم به چشمهای زیبای تو خوش است ، که به آن نگاه

کنم ، بگویم فدای تو عزیزم ، دوستت دارم ای بهترینم !

نه فکر نکنم که باور کرده باشی هنوز تو را سرپناه لحظه های بی کسی میدانم !

از آن لحظه که تو رفتی ، تا این لحظه که آمدی آرام نبودم ، راستش را بخواهی در کوچه

باغهای زندگی در جستجوی تو بودم ، هیچگاه خسته نشدم از اینکه آنقدر گشتم و

گشتم و تو را ندیدم !

تو ای بی وفا کجا بودی ؟ نه نمیخواهم باور کنم که در آغوش کسی دیگر بودی!

بگذار آنچه که در دلم است حقیقت داشته باش ، تو یک جای خوب بودی ، تو نیز در انتظار

بازگشتی دوباره بودی !

بی وفا کجا بودی که ببینی هر گاه دلم میگرفت به آنجا میرفتم که همیشه با هم قرار

میگذاشتیم ، آنجا مینشستم ، یک گل از شاخه میچیدم و جای تو میگذاشتم و با آن گل

درد دل میکردم ، میگفتم گل من ، عزیز دل من ، میفهمی که چقدر دوستت دارم ؟هر که

از آنجا رد میشد به من نمی گفت عاشقم ، میگفت این بیچاره دیوانه است!

بی وفا به خاطر تو همه به من گفتند دیوانه ام ، اما هیچکس نفهمید که من دیوانه تو

هستم!

حالا که آمدی اول از همه وفاداری را برایم معنا کن زیرا من دیگر طاقت بی وفایی را

ندارم!

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت12:19توسط مجتبی | |

نمي دونم چند شب و چند روزه که تو نيستي اما همين قدر ميدونم
که به اندازه يک عمر دلم برات تنگ شده.
نمي دونم مرا فراموش کردي يا نه نمي دونم هنوزم دوسم داري يا نه اما ميخوام بدوني
هنوز فراموشم نشدي يعني نميشه فراموش کرد .
هيچ وقت فکر نمي کردم که اين قدر دوري از تو سخت باشه
اما ياد گرفتم که هم دوري دوستي مياره و هم سختي ادمي رو ميسازه
پس دور هستيم و سختي مي کشيم تا شايد به مزاياي ان دست پيدا کنيم
نمي دونم الان کجا هستي و چه کار ميکني اما همين قدر ارزو مي کنم که
هر جا که هستي و هر کاري که مي کني موفق باشي.
نمي دونم کسي که تو رو از من گرفت رو دوست داري يا نه.اما همين قدر ارزو مي کنم
که با اون خوشبخت باشي و يا بشي. اون قدر در خوشي ان غرق بشي
و اون قدر او را دوست داشته باشي که منو.......
فراموش کني و هيچ چيز براي يه مرد بدتر از اين نميشه که محبوبش او را فراموش کنه.اما من
اين و از خدا مي خوام چون راحتي و خوشبختي تو را مي خوام.
به اميد دي....به اميد ديدار که نه بلکه به اميد خوشبختيه تو.

خداحافظ عزيزم

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت1:41توسط مجتبی | |

گفتم بمان و بگذار که حضورت روشن کند شب های بی کسی و تنهاييم را...گفتم که هم نفسم شو در لحظه های بی هم نفسی...گفتم در روزگاری که عشق بازيچه ی دست اين و آن شده دوستم داشته باش...

گفتم لحظه ها و ثانيه ها را می خواهم تنها برای با تو بودن...تنها برای به ياد تو بودن...و تنها برای زمزمه کردن نام تو...

گفتم نرو...

برای ماندنت اصرار کردم...برای ماندنت از واژه ها کمک گرفتم...برای ماندنت دوستت دارم را در عمق چشمانم حک کردم...

اما تو نديدی...نخواستی که ببينی...نخواستی که لمس کنی حس ناب با هم بودن را...و تنها اجازه دادی که تصوير مبهم لبخندت روزگار يخ زده ی پس از تو را گرم کند...

گفتم که من چيزی برای بخشيدن به تو ندارم جز دلی که عشق تو را سايه بان خانه اش کرده و وجود تو را مهمان هميشگی اش...

و تو قلبم را پذيرفتی را تا زير پاهايت بگذاری و تنها ردپاهايت برايم يادگاری بماند...

نمی گويم پس از تو زنده نخواهم ماند اما زندگيم ديگر هيچ شباهتی به آدميان دور و برم نخواهد داشت

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت14:35توسط مجتبی | |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت15:8توسط مجتبی | |

گریه کن

دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن

از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن

 از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره ...!

گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن ....
.آدما انگار براي ما دعا نمي کنن...
گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم ....
بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم...
گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ...
به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...
گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...
تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...
گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ...
گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد...
گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ...
واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...
گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ...
توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن...
گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ......
واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت
اي کاش به دل کسي پا نمي گذاشتيم و
کسي به دلمون پا نمي گذاشت
اي کاش اگه کسي به دلمون پا گذاشت ديگه
دلمون تنها نمي گذاشت
اي کاش اگه يه روز دلمون رو تنها گذاشت
رد پاشو روي دلمون جا نمي گذاشت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت2:29توسط مجتبی | |

چرا من باید به حرفایش گوش بدهم و رویاهایم را با او ببینم و همراه با او باشم
و ناگهان عشق برای او کلمه ای می شود که بتواند به وسیله آن به من خیانت کند
و چه کسی می داند احتمالاعشق دیگری را ملاقات کرده است
و عشق باردیگر او را در خود پنهان کرده است
چرا باید به آزار و اذیت قلبم که درعشق او سوخت و آب شد راضی باشم
چه روزهای زیبایی که با هم گذراندیم و او همه را به باد فنا سپرد
گناه دارد که تمام چیزهایی که بین ما بود و من را فراموش کند
درحالیکه من فقط به او فکر می کنم
انتظارت را می کشم
و آرزو دارم که تمام عمرم را در کنار تو زندگی کنم عزیزم
و نمی دانم
که چه زمانی دلتنگی, تو را مجبور می کند که دوباره عشقت من را بخواهد
هنوز فراموشت نکردم
و در دوری از تو شبها رویای با تو زندگی کردن را می بینم
چگونه توانستی تمام چیزهایی که بین ما بود را فراموش کنی و عشقت را بفروشی
آه که شبهایی را با صبر و تحمل سپری کردم و در مقابل چه چیزی به دست آوردم
غیر از جدایی که تو به آن راضی شدی و تو با آن زندگی کردی
و از من دور شد و جدایی و عشقم چیز دیگری است
نمی توانم رنج و دردم را با حرف نشان بدهم
بعد از تو زندگی که من خواهم داشت چه ارزشی دارد و دیگربه چه چیزی نیازدارم
اگر ناچار باشم که سوالی را در طول روز بیان کنم صد هزار بار خواهم پرسید چرا
سالهای طولانی سپری شد و هنوزدلم برای چشمانش تنگ شده است و فراموشش نکردم

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت0:20توسط مجتبی | |

اگر تركت كردم, دليلش آن نبود كه دوستت نداشتم

 

.اگر تركت كردم, دليلش آن نبود كه برايت زياد بودم.

 

اگر تركت كردم, دليلش آن نبود كه زندگيم بي تو بهتر خواهد بود.

 

هرچند که تركت كردم, كه بگم عاشقت هستم.

 

تركت كردم, كه بگم: كبوتر با كبوتر, باز با باز. من كبوتر و تو باز

 

بودي.براي من زيادي زياد بودي.

 

تركت كردم, تركت كردم كه فرشتگان تركت نكنند, براي اينكه جاي تو

 

اونجاست.تركت كردم براي اينكه عاشقت بودم و بمانم.

 

آخه يه وقتا آدم بايد كسي را كه خيلي دوست داره ترك كنه تا بتونه هميشه عاشقش بمونه.

مهربونم اما هميشه عاشقتم...

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت12:43توسط مجتبی | |

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
 هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
 نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
 به همه لبخند می زدم
 آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
 اصلا برام مهم نبود
 من همتونو دوست دارم
 همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
 دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
 چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
 به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
 و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
 تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
 ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
 بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
 به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
 دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
 قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
 من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
 اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت12:33توسط مجتبی | |